تبليغاتX
گاف... گفتمان آزادی فرهیختگی

چیزی باید گفت

چیزی باید گفت،از حادثه ای باید خبر داد،باید گفت چه شده است؛اما تو می توانی باور کنی یا نکنی، خودت را به خریت بزن راهت تر می فهمی!

روزگاری در شبی که متولد شده بودم،نوشتم:"ازچه پریشانی؟ فرزند زمستان و احساس سرما!"  وه که چه سرمایی بود آن شبها.  

باری شب ها رفتند و روزها از پی آن دوان دوان تباهی را دنبال کردند.قرعه بد آمده بود، آن بار امانت که کمر کوه را می شکست فال حال من بود.آسمان متبرک بود وبارسنگین بدان نهادن خطایی نابخشودنی می نمود.شوخی شوخی مرا بدان نهادند و امانت را بر دوشم گذاردند.فارغ از آنکه این منم؛خیالی تر از آن که در باوربیایم و پوشالی تراز آنکه بادی بخواهد مرا ملعبه رقص نازک اندامش بسازد.ندا در دادند که حرکت کن،نه به آرامی؛تند،محکم،بی مروت برو شب هارا روزها را بگذران،رونده ای باش بر در ارباب بی مروت دنیا،دشنام بده،مواخذه کن گام هایت را تا مبادا کند شوند و تو چه می دانی که به کجا می روی!

جداشو،نه ازهمه،از خودت. بشکن خودت را،نه چون جامی که ترک بر می دارد.چونان با شکوه بشکن که هر ذره ات نگینی باشد مشعشع و تیغی برنده بررگ روح دلبستگی هایت.صدایت را پرواز بده،داد بزن که آی بشریت این منم،نگاه دارنده امانتی سنگین که شمارا بدان خوانده اند و بدان نام نهادندو بدان در افلاک شهرت گرفتید وبدان در خاک هویت یافتید.

از چه پریشانید؛باران می آید،آفتابی باید تا رنگین کمانی برآید.

 

+ نوشته شده در ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط |

ما و دردهای ما 2

حساب خوب بودن من را لطفا نقدا پرداخت کنید.اصلا همه خوبیهای عالم روی هم چند تومان می ارزد؟!

چرا حاشیه،چرا باطعنه،برویم سراصل مطلب و داد بزنیم که حقمان را می خواهیم؛همان حقی که گرفتنی است،همان حقی که برسر به یغما بردنش مشقت ها کشیده اند...

بگذارید از دردها بگوییم،ازدردهایی که در نوشته قبلی آوازش را زمزمه کردیم.صدای ما خیلی بلند بود یا آستانه تحمل گوشمان پایین آمده است؟  

آی آدمها که درساحل نشسته اید؛چرا هرکسی ازدردی می گویدِ،همه به دنبال نوش دارویی می گردند تا بلکه به او معرفی کنند وانبان خیراتشان را انبوه تر سازند.اصلا یکی از دردهای ما همین است.فکر می کنیم نسخه ما بهترین مرهم است و بهترین علاج! کیمیاگری را به حد اعلا فراگرفته ایم و خوب بلدیم هر سیاهی را لعاب طلا بزنیم.جالب این است که اسمش را هم می گذاریم:عشق،عاشقی،مجنونی،محزونی و...

خودمان هم باورمان شده است.می ستاییمش،مجذوبش می شویم و سرخی رخ خویش را ازآن می یابیم.حکایت سرخی تو ازمن و زردی من از تورا در عشق بازی با آتش بیاد آورید.اینجا حکایت وارونه است،آتشی نیست که بسوزاند و خاکسترکند.بلکه خاکستری است که رنگ آتش برآن مالیده اند.

حالا اشکالی ندارد اگرکسی تمثیل کند،مقایسه کند وزنجیرافکارببافد.

یک لیوان آب یخ مفت و مجانی و بی منت بنوشید تا دردش کمتر اذیتتان کند...

+ نوشته شده در ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط |

ما و دردهای ما

آی آدم ها که در ساحل نشسته اید،خوب گوش کنید؛ از دور صدای فریادی می آید.زجه ای حزن آلود که طنین اش رعشه براندام آدم می اندازد.این صدا صدای مردمانی است که دردشان بودن است،آری بودن.بودن وماندن،بودن وماندگارشدن،بودن وسوختن،سوختن وساختن،ساختن برای بودن،ماندن برای بودن وسوختن برای ماندن.

آخ که آدم چه دردی می کشد از بودنش،هستی اش و وجودش که تحمل می کند و دم بر نمی آورد...

"ما و دردهای ما" قصه خودمانی ای است از جنس همه آدم هایی که خودمان ساخته ایم.از باورهایی که ضمیر ما به جهد ناخودآگاه و جبر خودآگاه ترسیم نموده است.کاش می شد صادقانه وبی ریا حرف زد،حرف هایی گفت از جنس نجواهایی شبانه که در خلوت می کنیم.ای کاش می شد فریادی کشید و همه را بیدارکرد و گفت آنچه را گفتنی است.ازبودن ها،باهم بودن ها،از دردها و از رنج ها،مصیبت نامه هایی که گرد تاریخ شیرینش کرده است و طعم گس اش را پیرایه شکرخند مالیده است.آری درد ما درد نگفتن است.درد ترس از باورهایی که تا ابدیت تابلوی ورود ممنوع خورده اند.نه باورداریم،نه یقین؛فقط اعتماد می کنیم، به چه؟! خوب معلوم است به باورمان،به یقینی که داریم...

می ترسیم که مبادا ترک بردارد کاسه هزاربند اعتقادتمان.وقتی می گوییم از کجا؟ چه می دانیم. وقتی می خواهیم بگوییم اصلا باور نداریم؛ خودمان باورمان نمی شود که راست می گوییم یا دروغ!

ما و دردهای ما یکی دوتا نیست تا بگذاریم و بگذریم،لامصب مثل خوره به جان آدمیزاد می افتد و هرچه داری و نداری می سوزاند و خاکسترش را هم به آب می دهد تا جلوی چشمت روی آب،این مایع حیات؛سیاهی اش زهرخند هرروزت باشد.

آی آدم ها که در ساحل نشسته اید،ما و درد های ما پایان ندارد...

می  خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب      چون نیک بنگری همه تزویر می کنند 

+ نوشته شده در ساعت 3:22 قبل از ظهر توسط |

  تراژدی وطنی

مترو تهران در اوج شلوغی است. مرد و زن به زور سعی دارند خودرا در قطار بیندازند تا شاید پنج دقیقه زودتر در خانه باشند و سختی ها و مشقت های یک روز کاری سخت را با اهل خانه تقسیم کنند.جوان کچلی که کلاه بسر دارد از این که مترو شلوغ است و جا برای نشستن نیست؛حسابی شاکی است. دورو برش را نگاه می کند؛بالاخره سوژه را می یابد و از اینجا داستان شروع می شود...

جوان کچل به مردی مسنی که شکل و شمایل افغانی ها را دارد نگاهی می اندازد و می گوید: بلند شو تا حاج آقا بشیند.

مرد نشسته : داداش ما هم از صبح سرکار بودیم.ما از حاج آفا خسته تریم.

مرد کچل:جان ! حاضر جوابی.... مرتیکه افغانی

مرد نشسته: افغانی نیستم؛ مشهدی ام !!

مرد کچل: چی! خفه بابا   افغانی حمال .. میگه مشهدی ام (الفاظی رکیک هم زیر لب نثار مرد نشسته می کند)

مرد کچل در حالی که حسابی عصبانی است،دنبال بهانه ای می گردد تا جر و بحث را ادامه دهد.چشم در چشم مرد نشسته دوخته و منتظر واکنشی از طرف اوست.

مرد کچل: احمق   افغانئ دزد.... اصلا غلط کردی اومدی اینجا....برو گم شو

در این لحظه پیرمرد موقری که دعوا برسر وی بود از آنها دور می شود تا فحش های رکیک مرد کچل را نشنود.دیگران هم خسته تر از آن هستند تا مداخله کنند،خیلی ها خوابند یا چرت ایستاده می زنند.مرد نشسته هم چرت می زند و اصلا انگار نه انگار که مرد کچل خواهر ومادرش را به بادناسزا گرفته است.

مرد کچل: اصلا این سگ دونی مال شما ها؛ شیش ماه تو مالزی زندگی کردم لذت بردم.دوهفته دیگه هم می رم اوکراین. اینجا هرکی نشسته افغانی ریده (دوباره فحش خواهر و مادر مرد نشسته)

...یاد حرف های یکی از دوستانم افتادم که مدتی در چند کشور آسیایی و اروپایی زندگی کرده بود و چندی پیش سفری کوتاه به وطن داشت. می گفت :الان اوضاع خوبی نداریم، نگاه خوبی به ایرانی ها ندارند.تقریبا همان نگاهی که ما به افغانی ها داریم، آنها هم نسبت به ما دارند.ترجیح می دهم بیشتر خودم را ترک یا حتی افغانی معرفی کنم تا ایرانی!


  عکس امروزصفحه اول روزنامه اعتماد  را ببینید.   مدتی بود که عکس خاصی در مطبوعا ت نظرم را جلب نکرده بود. عجب زمانه ای شده است.دنیا چقدر کوچک است.

+ نوشته شده در ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط |

دلم لک زده برای یک پست وبلاگی

1_ اول از نمایشگاه مطبوعات بگم که ای کاش هرگز برگزار نمی شد! آخر این چه بساطی است؛همه چی شده دکوری و ویترینی،روزنامه هایی که همه سر در آخور سیاست دارند و شدیدا به کار نوچه پروری در روزنامه نگاری مشغولند.هدف اطلاع رسانی نیست،روشنگری نیست؛هدف خودنمایی و بزرگنمایی خود است،به زور هم که شده می خواهیم بگوییم ما درست می گوییم و بقیه همه در اشتباهند! خدا آخر و عاقبت همه مارا به خیر کند...

اگر در روزنامه کاغذی هزارتا محدودیت داریم و اگر در روزنامه داری حتما باید به جایی بند باشی یا رانت پروپیمونی داشته باشی تا بتوانی روزنامه ات را بچرخانی؛اما در عوض حوزه اطلاع رسانی از طریق اینترنت ظاهرا که هیچ قاعده و قانونی ندارد و هرکس که ازمادرش قهر می کند،می رود و برای تنویرافکار عمومی وب سایت اطلاع رسانی می زند و البته مسوولین هم این را به فال نیک می گیرند و اسمش را می گذارند: فضای باز اطلاع رسانی!!

2_ در کنفرانس مدیریت و اقتصاد رسانه  که دیروز و امروز در مرکز علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد برگزارشد،بحث های خوبی درحوزه اقتصاد رسانه ها و اثرات بحران اقتصادی بر مطبوعات مطرح شد. دکتر محکی  مدیرمسوول همشهری،از کاهش آگهی های روزنامه همشهری خبر داد که پس از انتخابات با توجه به شرایط کشورکاهش مفرطی داشته است. با این شرایط معلوم است که چه بر سر نشریات مستقل می آید.فرض کنید شما دغدغه فرهنگی دارید و کمی هم حس ژورنالیستی؛حرفی برای گفتن دارید و به دنبال مطبوعه ای هستید تا به اصطلاح خوراک فرهنگی آن هم به صورت تخصصی برای مردم تولید کنید.البته که شما آدم با فرهنگی هستید و اهل مطالعه و ادبیات و البته که ارادت خاصی هم به حضرت حافظ دارید. دمی می آید و حسی پیدا می شود و تفالی به شیخ شیراز می زنید تا سر حال بیایید...

          مزن بردل زنوک غمزه تیرم                       که پیش چشم بیمارت بمیرم

البته که حافظ رندی است مجرب!

3_ روز ولادت امام رضا(ع) برای همه ما عزیز است. باید در مشهد باشی و ببینی که مشتاقان زیارت حرم امام رضا چگونه با او معاشقه می کنند.شاید عده ای بگویند که این تلقین است و نیاز به بحث روانشناسی دارد اما تجربه شخصی ام نشان می دهد که آن فضا انرژی خاصی دارد،پرانرژی است.با هرنوع تفکری تو را تحت تاثیر قرار می دهد.جاذبه و دافعه ای دارد که تو را مغلوب می کند.

آنهایی که از این مناسبت ها و احساسات مردم سوءاستفاده می کنند،چه توجیهی برای کارشان دارند؟ چرا باید عده ای خودشان را منتسب بدانند و کاردین و اعتقادات را وکالت کنند؟  یک جواب آن است که حسن نراقی در کتاب "جامعه شناسی خودمانی" به آن داده و دکتر زیبا کلام هم تا حدودی در کتاب"ماچگونه  ماشدیم" به آن اشاره کرده است؛ البته من و شما هم اگر فکرکنیم به جواب های روشنی می رسیم.

+ نوشته شده در ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط |

         فوتبال بازی با سیاست

نوستالوژی تساوی دردربی پایتخت دیگر برای طرفدارن فوتبالی توجیه پذیر نیست.شعار تبانی و فوتبال با سیاست،بلند ترین صدایی بود که در ورزشگاه آزادی به گوش می رسید.در یک مسابقه ورزشی که 22 شرکت کننده دارد و 100هزار تماشاگر از نزدیک آن را تماشا می کنند و حجم استرس و هیجانی که بر ثانیه های آن 90 دقیقه پرافت و خیز سواراست؛باوراینکه همه چی ازپیش تعیین شده و به قول معروف گاوبندی باشد،سخت به نظر می رسد.هرچند امربعیدی نیست و در تاریخ بازی های جنجالی فوتبال خارجی و داخلی هم نمونه هایی از تبانی مشاهده می شود.(تبانی در تاریخ شفاهی فوتبال ایران)

اما آنچه امروز در جامعه ما به نظر می رسد گریبانگیر همه شده،رخت بر بستن فضای اعتماد از نهاد جامعه است.چگونه می توان انتظار داشت که مردم واقعیت پذیر باشند و آنچه را می بینند باور کنند در حالی که خودمان همواره به سیاست های پشت پرده ودستان نامرئی ای استناد می کنیم که مارا محاصره کرده اند و کارشان جادو وجنبل امورماست!

این همان تئوری توطئه است که دمار از ایرانی جماعت درآورده.تماشاگر فوتبال حق دارد شعار"فوتبال با سیاست نمی خواهیم" سر دهد،حق دارد فریاد "تبانی،تبانی" بکشد.مگر در اموردیگر غیر ازاین هم چیزی دیده می شود؟ در کدام اداره و ارگان (دولتی و خصوصی این روزها یکی شده) گاوبندی و تبانی وجود ندارد؟ چقدر به آمار و ارقام ارائه شده می توان اعتماد داشت؟قصدم سیاه نمایی و این جوررشعارزدگی نیست.هرچند که بازار اتهام وبرچسب زنی این روزها سکه است و همه برای هم می زنیم.

واقع بین باشم؛اپیدمی بی اعتمادی درجامعه ما ناشناخته نیست،همه این درد را می فهمند.سواد و اطلاعات زیادی نمی خواهد.نیازی هم به گزارش های محرمانه نیست.واضح و مبرهن است که بعد از انتخابات 22 خرداد این بی اعتمادی بیشتر شده است.کافی است به شایعه هایی که به صورت شفاهی بین مردم در عبورومرور روزمره ردو بدل می شود،توجه کنید؛آن وقت عمق فاجعه برایتان معلوم می شود.سرخوردگی عمومی کمترین صدمه این اوضاع و احوال است.وقتی در مسئله مهم و حساسی مثل انتخابات نمی توانیم افکار عمومی را اقناع کنیم و توضیح مناسبی برایش نداریم(اگر داریم هم عرضه درست بیان کردنش را نداریم)دیگرچه توقعی می توان داشت!نه برای صحتش درست و حسابی ادله می آوریم و نه برای تقلبش.شایعه سازی،اعلامیه،جوابیه،ارعاب و تهدید و سکوت های بی معنایی که حکایت سر فروبردن در برف آن کبک خوشخرام را به یاد می آورد.همین و همین...

برگردیم به فوتبال تا وارد لیست سیاه نشده ایم،اصلا این کجا و آن کجا! از نوستالوژی دربی می گفتم،کرکری خوانی های قبل بازی و جرو بحث های یک جانبه بعد از بازی،حس غرور بعد از برد و ضد حال گل خوردن،فحش و ناسازهایی که از تلویزیون به بازیکن پا به توپ می گفتیم و غرولند از تعویض مربی که باب میلمان نبود...

مگر تماشاچی فوتبال چه چیزی می خواهد؟غیر از حس شادی و غروری که بعد از برد تیمش و حتی باخت با افتخار آن نصیبش می شود،سود دیگری هم می برد؟حرص و جوش طرفدارن دوآتیشه قرمز وآبی به چه کسی صدمه می زند؟ به همه این احساسات و عواطف عادی، سیاست تبانی را آویزان کنید.هزاران چرا و سوال بی پاسخ که در ذهن مخاطب شکل گرفته و نه تنها پاسخی برایش نمی یابد بلکه آن را به مسایل دیگر نیزبسط می دهد.حالا شما  هی خودتان را خفه کنید و بگویید که هر گردی،گردو نیست...

  

 

 

+ نوشته شده در ساعت 3:8 قبل از ظهر توسط |

از ماست که بر ماست !!

چندی پیش به دکتر زیبا کلام گفتم:استاد اگر این دفعه کتابی نوشتید،نامش را بگذارید "ما چگونه این شدیم!"  حالا وصف همان قضیه است.

اینجا حمام فین کاشان است.همان جایی که امیرکبیر ایران را رگ دریدند.

حمام فین کاشان

+ نوشته شده در ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط |

از مصائب امروز ما...

  چه فرقی می کنه کی باشیم، کجا باشیم، چی بگیم؟ اصلا چه فرقی می کنه که ما حرف بزینم یا نزنیم! ما بگیم و بقیه بشنوند! چرا بقیه حرفی نزنند تا ما بشنویم؟...

  شنیدن که مهم نیست؛ به این فکر کن که ازش چیزی در می یاد یا نه! بدردت می خوره یا نه؛ می ارزه یا نه! حساب کتاب کن،حساب دودوتا چهارتاست... یکی می یاد یکی می ره، روزانه هزارتا آدم می ره و صد هزارآدم دیگه جاشو پرمی کنه؛ به قول شاعر یکی نیست به اینا بگه: به کجا چنین شتابان!!

این وسط هرکسی یه چیزی می خواد،همه می خوان سهمشونو بگیرند؛ حقشونو بگیرند. راسته که می گن حق گرفتنی است نه دادنی! یکی داد می زنه،یکی هوار می زنه،اون یکی هل می ده،زیر آبی می ره تا حقشو بگیره....خدا ئیشم حق داره ها!!   یه نفر هم رندی می کنه و واسه رد گم کنی،می گه: آی آدم ها که در ساحل نشسته،شاد و خندانید؛ یک نفر دارد در این دریا می دهد جان!  البته جان که چه عرض کنم !!

من می اندیشم پس هستم، من فریب خورده ام پس هستم، من رنج می برم  پس هستم،من عشق می ورزم  پس حتما هستم،شایدم حتما باید باشم تا عشق بورزم،بیاندیشم،رنج ببرم و البته فریب بخورم!  

 برای عشق؟ برای رنج؟ یا برای اندیشیدن؟! ای بابا همه که قراره باشند، همه جوره همه رقم؛ اصلا اگه یکی نخواد باشه باید کی رو ببینه؟ 

یه کم امروزی تر حرف بزینم،اصلا چطوره پای تکنولوژی رو هم به بحث باز کنیم!  دنیای مدرن،جهان شبکه ای،Globalizationیا همون جهانی سازی خودمون به سبک غربی اش! یادش بخیر؛ داشتیم تو عصر مدرنیته عشق بازی می کردیم که اومدند و خندیدند و گفتند: الانه عصر پست مدرنه؛این قرتی بازی ها چیه! پست مدرن باش!نخند،حرف نزن،عاشق نشو،نگاه نکن؛ برو تو قوطی، پست باش،پست پست !

تازه الان فهمیدیم که وقت طلاست! باید قدرشو دونست.دیگه کسی رمان نخوند و به جاش داستان کوتاه ساختند،دیدن سنتیه مینی مال نویسی کردند. کی روزنامه می خونه؛اصلا چه معنی داره یکی بنویسه واسه بقیه! چرا همه خودشون ننویسند تا اگه کسی نخوند، نه سیخ بسوزه نه کباب. بدبختی کم بود اینترنت هم اضافه شد.این یکی بد گیریه.همه کار بلده،آخ اگه این اینترنت لعنتی نبود...

مگه چه خبره که این همه های و هوی می کنی؟ بی خیال بابا. راستم می گن،مگه چه خبره، اصلا ما چیکاره ایم،درست می شه    بی خیال...

 

+ نوشته شده در ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط |

دوستي مي گفت: عدالت را درهر ترازويي بگذاري، عدالت است. اما آنچه تو مي بيني شاخص ترازوست كه سنجش عدالت را به عهده دارد.معيار عدالت است اما ميزان همان است كه شاخص مي سنجد ومعين مي كند...

درتاريخ اسلام علي(ع) مظهر عدالت است. چه بسا اينكه عطاالله مهاجراني در كتاب"انقلاب عاشورا" علي را يگانه عدل بشريت مي خواند كه خالق آدم در كارخانه آدم سازي اش تنها در وجود علي به امانت گذارده است.اكثرنويسندگان و پژوهشگران ملاك عدالت را در رفتار پرجاذبه و پر دافعه علي، به ويژه در آن پنج سال حكومتش ديده اند و به آن استناد كرده اند.(نوشته هاي جرجي جرداق مسيحي بي نظير است)

...موعظه اي در كار نيست.صحبت از روزگارما است و زجه و مويه هايي براي آنچه در ترازوي خود به سنجش كشيده ايم. صحبت از روزگاري است كه با گردني كلفت و تيغ به دست؛ عدالت علي را هوار مي زنيم.سخن از زمانه اي است كه ترازوي زر و زور و تزوير سنجه عدالت علي است . زمانه اي كه مغرورانه در شادي مسلخ عدالت، زبان به ذكر مصيبت و نجواي شبانه در طلب غفران الهي بر معصيت خويش دارد!

جای پای رهرویی پیداست

کیست این گم کرده ره؟ این راه نا پیدا چه می پوید؟

مگر او زین سفر، زين ره، چه مي جويد؟

+ نوشته شده در ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط |

 و بغضی به بلندای عمری صد روزه...

          كلاغ هاي سر به راه

          مسافران جاده هاي آسمان

             نشسته اند باز پشت پنجره

             و من سوال هاي زرد و سرخ و سبز را

                 دوباره بسته ام به بالشان

                                                          كلاغها تمام روز مي روند و مي روند

                                                            و شب كه شد...

                                                          دوباره پشت شيشه زنده مي شود

 

           كلاغها!      كدام قصه باز هم به سر رسيد؟

           كجاست فرش كوچك پرنده اي   كه مي نشست روي شانه هاي باد؟

          چه شد پري سبز پوش و آن كبوتر سپيد؟

          چه وقت مي رسد  سوار جاده هاي دور؟

           چه وقت ميشود دوباره از درختِ آسمان كمي – فقط كمي – ستاره چيد؟

 

                                 كلاغها! چرا دوباره ساكتيد؟

                                چرا دوباره خسته ايد؟

                                                      مگر هنوز

                                                                    به خانه تان نمي رسيد؟

 

             كلاغهاي قصه هاي كودكي

               مسافران ساده و صبور

                                          اگرچه بي جواب  اگرچه بي اميد

                                          ولي به شعر تازه ام خوش آمديد

+ نوشته شده در ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط |