
برداشتی زیبا که در کامنتی هدیه شده بود. هرچند تفسیر آن دور ودراز است...
"هروقت اين جمله دكتر شريعتي ميخونم آرامش عجيبي بهم دست ميده:خداوندا من با تمام
كوچكيم يك چيز از تو بيشتر دارم و آن هم خدايي است كه من دارم و تو نداري."
حاشیه نگاری با طعم متلک،خرکیفی و خاطره بازی
اول: اگردر این روزها که هرلحظه خبر افتادن هواپیمایی تن آدم را می لرزاند، سوالی گوشه ذهنتان را قلقلک می داد، برای ابراز همدلی حتما سری به وزارت راه بزنید! من این کار را بالاجبار کردم و در این چند روز راهی وزارت راه شدم. کوتاه سخن اینکه باید بیراهه ای در هوای برفی و زمین گل و لای طی کنید تا به ساختمان گردن کلفت وزراتخانه راه و ترابری برسید. وزارتخانه راه را از بیراهه بروید و حق بدهید که هواپیماها دم به دم بیافتند.
دوم: این جواد خیابانی با نمک! در همان بازی اول ایران با عراقی ها، یک جمله گفت که به همه دوران گزارش گری اش می ارزد. "ستاره های پارس" یا "شیربچه های سرزمین پارس" استعاره هایی بود که نوستالژی درونی همه مارا در برابر عرب ها قلقلک داد. غرورایرانی را می ستاییم.
سوم: چندی پیش با آشنایی، سخن از مرحوم صادق خان هدایت به میان آمد و کتاب پربرکت "حاجی آقا".
خاطراتی برایم زنده شد؛ از دورانی که "حاجی آقا" خوانی نقل شب های دورهم نشینی بود. می خواستم همان موقع پستی بگذارم و قطعه ای که به ذهنم آمده بود را عینا بیاورم. اما مشغله های دوران هدفمند کردن یارانه ها مجال ندادند. عجبا که این قطعه شدیدا با حال اکنون من عجین است.
"توي دنيا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپيده؛ اگر نميخواهي جزو چاپيدهها باشي، سعي كن كه ديگران را بچاپي! سواد زيادي لازم نيست، آدم را ديوانه ميكنه و از زندگي عقب مياندازه! فقط سر درس حساب و سياق دقت بكن! چهار عمل اصلي را كه ياد گرفتي، كافي است، تا بتواني حساب پول را نگهداري و كلاه سرت نره، فهميدي؟ حساب مهمه!
بايد كاسبي ياد بگيري، با مردم طرف بشي، از من ميشنوي برو بند كفش تو سيني بگذار و بفروش، خيلي بهتره تا بري كتاب جامع عباسي را ياد بگيري! سعي كن پررو باشي، نگذار فراموش بشي، تا ميتواني عرض اندام بكن، حق خودت را بگير! از فحش و تحقير و رده نترس! حرف توي هوا پخش ميشه، هر وقت از اين در بيرونت انداختند، از در ديگر با لبخند وارد بشو، فهميدي؟ پررو، وقيح و بيسواد؛ چون گاهي هم بايد تظاهر به حماقت كرد، تا كار بهتر درست بشه!... نان را به نرخ روز بايد خورد!
سعي كن با مقامات عاليه مربوط بشي، با هركس و هر عقيدهاي موافق باشي، تا بهتر قاپشان را بدزدي!.... كتاب و درس و اينها دو پول نميارزه! خيال كن تو سر گردنه داري زندگي ميكني! اگر غفلت كردي تو را ميچاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه! "
عرضِ بی غرَض
دوست روزنامه نگارم زبان به گله گشوده بود. هرچه دشنام در این سالها در سینه اش مانده بود ، نثار کار روزنامه نگاری کرد و نالید و برخویشتن و کار عبثش نفرین فرستاد. به نقل از همکاری قدیمی و با تجربه می گفت که هرکسی در شغلش پیشرفت می کند و پله های ترقی را می پیماید. حتی اگر کار سطح پایینی از منظر اجتماعی هم داشته باشد، بازهم در آن کار ارکان ترقی را می پیماید. اما در این کارِ پرطمطراق روزنامه نگاری که اولش همه سودای خبرنگاری بر سر دارند، آن هم از نوع تازه کارها و به اصطلاح خبرنگار درجه سه؛ نه تنها ارتقاء نمی یابی بلکه امنییت شغلی هم نداری و همه چیزت به سردبیر و مزاق مبارکش بستگی دارد! چه فراوان خبرنگارانی که عمری خبرنگار بودند و زیر دست تازه کارانی در قامت دبیر سرویس و سردیبر استخوان غیرت ترکاندند و دم نزدند. دست آخرشدند خبرنگار بازنشسته و مدیران رسانه ها هم، محترمانه باب جوانگرایی گشودند و دم دست ترین افراد را برجای آنها و چه بسا بر فرق سر نشاندند. حکایت تازه ای را بازگو نمی کرد. از روی غرض هم نبود که خودش اهل درس بود و به عشق حرفه اش تحصیلات دانشگاهی در این باب را هم داشت. هنوز از همین راه نان می خورد و به قولی جزء آن دسته هم نیست که کنار گود نشسته باشد و بگوید لنگش کن.
این ماجرا واقعی است و واقعی تر از آن اوضاع و احوال مطبوعات که فقط به صرف چاپ شدن وبودن هستند و انگار نه انگار که قرار است آدمی از آن کسب فیض کند و تورقی برآن نماید!
....................................................
در تحلیل و تفسیر این موضوع قصدم نوشته مفصلی بود که به انواع نگارش مطبوعاتی بپردازد و از دانشگاه گرفته تا مدیران رسانه ها را متهم کند؛ اما واقعیتش دستم نرفت و در این دوران که به اندزه کافی نفس مطبوعاتی ها محزون است، گویی نوعی خودزنی به نظرم رسید.
شاید جمله زیر که از وب سایت دکتر فریدون وردی نژاد به عاریت گرفته ام؛ همه آن چیزی باشد که ما در به در دنبالش می گردیم...
هنر ارتباطات هنری است که ابزار کار هنرمند آن از قلم و رنگ و کاغذ و جوهر فراتر می رود، هنرمند ارتباطات نقشی اگر بر صفحه ای می گذارد پیامی است که بر صفحه حافظه آدمی و در نهایت، حافظه تاریخ می گذارد.
تاریخی که هرگز چیزی را از قلم نمی اندازد ...
ارتباطات؛ آویزان از سقف علم، غلطان در کف ما و شما
همانطور که از اسم و مفهوم رشته ارتباطات برداشت میشود، اساتید و دانشگاههای این رشته نباید مشکل ارتباطی با یکدیگر داشته باشند و باید ارتباطیترین روابط دانشگاهی و علمی حداقل در سطح اساتید دانشگاهی وجود داشته باشد اما واقعیت چیز دیگری است! واقعیت این است که رشته ارتباطات در دانشگاههای ایران محل تلاقی رشتههای گوناگون است. اکثر اساتید این رشته از رشتههای دیگر وارد این عرصه شدهاند و این گاهی مواقع مزیت است ولی بیشتر اوقات ضرر محسوب میشود، زیرا نوعی آشفتگی ارتباطی در این رشته احساس میشود؛ آشفتگیای که مکرر از سوی اساتید در نشستها و جلسات گوناگون مطرح شده اما هیچ وقت حل نشده است. آخرین بار این آشفتگی ارتباطی در نشست، مطالعات فرهنگی و ارتباطات انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات در تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران مطرح شد.گزارش همشهری آنلاین
105 خبرنگار در سال 2010 کشته شدند
دوم و آخر
اشاره : غریب به ۱۰ روز از پستی که قرار بود به مناسبت تولد گاف و سالروز تولد خودم بگذارم، می گذرد. این چهارمین دی ماه وبلاگ گاف است که هویت واقعی خودم آن را می نگارد. همین بس که این هویت چقدر زود مرا از خودم و نوشته هایم که متعلق به افکارم بود، دور کرد.
اما هرچه فکر کردم هیچ متنی را مناسب تر از پستی که دوسال پیش نوشته بودم، نیافتم. به نظرم سالروز تولد آدم ها و اشیا حس زیبای خاطره بازی را بیشتر قلقلک می دهد و بی انصافی است که آدم ها گاهی اوقات خاطره بازی شان را قایم می کنند؛ تنهابه جرم بزرگ شدن...
دوشنبه ـ دوم دی ماه ۱۳۸۷
"خيلي زود و تند و سريع به اندازه يك چشم به هم زدن، يكسال گذشت.سال گذشته توي همين دوم دي ماه كلنگ احداث گاف زده شد و قرار بر نوشتن گذاشتم. پس از سه چهار سال دوري از فضاي مجازي و وبلاگ نويسي، اولش و مخصوصا در تعريف اسمش وسواس زيادي داشتم كه بالاخره قرعه ناز و تنعم گاف هرچه واژه هاي حوزه ارتباطاتي در ذهنم ريسيده بودند،پنبه ساخت و شد آنچه كه الان هست. قرار بر اين بود گاف،گفتمان آزادگي و فرهيختگي انسان معاصر باشد و رويايي آرمانگرايانه به صداقت آنچه كه در اولين سال هاي دانشجويي ام ذهنم را بر مي آشفت و جسارت آزاد انديشي را در من بارور مي ساخت.
به آن نرسيدم،چه آنكه در آن دوران هم كه فضاي طراوات اصلاح طلبي هياهويي راه انداخته بود نيز ترجمان آن فقط طوطي وار فرياد شد! گاف مسيرش را انتخاب كرد،آرام تر ،بينا تر اما خاموش،التقاط در وراي وانفساي سكوت دروني...
بگذريم.... يادش به خير روزي روزگاري در چنين روزي كه روز تولدم هست،نوشتم: فرزند زمستان و احساس سرما ! از آن روز به بعد بيشتر سرما خوردم و هرسال اول زمستان و روز تولدم سرما خورده بودم و دست به دامن كيمياي پني سيلين."
پاییز برو، زمستان من می آید
پاییز، تو را به رویا می سپارم. صدایت را در گوش دارم که می گفتی: درنگ کن، لختی نمانده است.
و من ناله در صدایت می انداختم و سوزناک تورا بهانه می کردم. پاییز چقدرسخت امشب را به صبح میرسانی و چقدر پرصلابت ...
راستی بالاخره نگفتی حکمت افتادن برگ ها در چیست! نگفتی چرا رنگت را همه زرد می پندارند و تو خودرا آتشین می بینی!
پاییز، به کجا می روی؟ به سوی رهایی یا اسارت! اسارت نابخشودنی است حتی اگر در دل زمستان باشد. پاییز، می دانم که هرگز التماس بازگشت نخواهی کرد؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.
پاییز، نیک می دانم و تونیز نیک می دانی "که سهل است مردن در برابر تکدی حیات"
پاییز مهر، پاییز آبان و تو ای پاییز آذرم؛ برو به سلامت
نمیکند دل ما میل زهد و توبه ولی بنام خواجه بکوشیم وفرّ دولت او
بزن باران که تهران غرق دود است


پرده اول (نمای دور ونزدیک)
غبار، دود و ذرات معلق آلودگی در هوای تهران بیداد می کند. حکومت که کاری نمی تواند بکند؛ آی مردم به فکر خودتان باشید و به خاطر سلامتی تان هم که شده است از وسیله نقلیه شخصی استفاده نکیند...
پرده دوم (نمای نزدیک)
حوالی ظهر در خیابان کشاورز منتهی به میدان ولیعصر؛ همان جایی که یکطرفش پارک پردرختی است واهل صفا با وسط خیابان رویایی اش خاطره ها دارند.
پرده سوم(نمای خیلی نزدیک)
در حال و هوای پرده دوم، در گیر و دار پرده اول و درست در همان لحظه رویایی پرده دوم صدای آژیر نخراش ماشین های پشتی گوشت را کر می کند. صدای نا مفهومی داد می زند برو کنار، بکش کنار...
مجبوری بروی کنار و تا می توانی در دلت ناسزا روانه شان کنی (این روزها اپیدمی شده است)
پرده چهارم (نمای نزدیکتر)
احتمالا فردی، کسی، شخصی دارد جایی می رود و افرادی، کسانی، اشخاصی با حدود بیست ماشین اورا اسکورت می کنند. تیریپ اشخاص رده بالا نمی زند و انگار زیاد هم مهم نیست (مثلا سفیرتانزانیا)
پرده آخر(عابر پیاده محو در آلودگی هوا)
راستی هوا خیلی آلوده است یا شیشه ماشینشان دودی بود؟
ابتدا: دیروز دوستی تماس گرفت و گفت: راست است که تهران را تعطیل کرده اند تا اگر همه چیز گران شد مردم بیرون نریزند و دوباره فتنه بازی در بیاورند و باقی قضایا...
گفتم والا من خبر ندارم و اگر هم اینطور که می گی باشه، اصلا کی می تونه با این گرونی وسایل نقلیه عمومی برون بیاد و خودشو به محل های مخصوص فتنه برسونه! گفت: بابام جان اهل فتنه یا پیاده اند و یا سوار بر اتوموبیل شخصی! گفتم: مبنای این تقسیم بندی چیه؟
گفت: اولا چیه نه و کیه! دوما اونایی که با اونای اوون طرفی اند که همه چی سوارند و اونایی که دنبال اینای اینطرفی اند یا پیاده اند یا ... اصلا بگذریم واسه تعطیلی برنامه ات چیه؟
بعد: ناز شست هوای آلوده
بعدتر: بازهم گلی به گوشه جمال همین بروبچه های المپیکی که آبرو داری کردند وهوا را گرم کردند.
سرانجام: باید دید عیب از کجاست! از حال و هوای مردم خودمان یا زبرو زرنگی مسئولان خودمان!
البته اگر به نتیجه ای نرسیدید؛ اینترنت و فیس بوک و بی بی سی و ... را هم بررسی کنید.
باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز
قصهء غصه که در دولت یار آخر شد
و در این زمان که سراسر انرژی از جزء جزء طبیعت ساطع می شود؛ حافظ به لطف ساقی می نازد که همه ناز و تنعم است...